اردیبهشت ۶م, ۱۳۹۰

نمی فهمم

من زجر میکشم !!! زمانی که می بینم پدرم به زحمت از زمین بلند می شود. من زجر میکشم !!! وقتی می بینم پدرم اسامی ما را فراموش کرده است . من زجر میکشم !!! لحظه ای که مادرم از شدت میگرن به خود می پیبچد و دارو بی تاثیر است.     م نایب

اردیبهشت ۶م, ۱۳۹۰

به اطراف خود با دقت نگاه کنیم

هر اندیشه ای که از ذهن ما می گذرد، آینده ما را می آفریند.   نقطه اقتدار همواره در لحظه حال است.   عذاب هر کس به دلیل انزجار از خویشتن و احساس گناه است.   درونی ترین احساس هرکس این است که ” آنچنان که باید خوب نیستم ” این تنها یک اندیشه است …ادامه مطلب

اسفند ۲۵م, ۱۳۸۹

سال نو مبارک

نیایش خدایا آتش مقدس ” شک ” را آنچنان در من بیفروز تا همه یقینهائی را که در من نقش کرده اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی ، شسته از هر غبار، طلوع کند. خدایا به هرکه دوست می داری بیاموز که عشق …ادامه مطلب

اسفند ۱۵م, ۱۳۸۹

خلوت تنهایی

    کاش که مه رخ صنمی داشتیم        دلبر شیرین سخنی داشتیم ساز دلش با دل ما کوک بود                کاش که درد دگری داشتیم کاش که بی مهری این روزگار              رحم کند بر من آزرده حال بشکند این خلوت تنهاییم          لب به لب و …ادامه مطلب

اسفند ۱۳م, ۱۳۸۹

شب

شب قراری است که ستاره برای بوسیدن ماه می گذارد   و چه زیباست شرم زمین که خود را به خواب می زند

اسفند ۱۳م, ۱۳۸۹

نگفته های عشق

معبد هندیها معروف به معبد میمونها در مالزی مترسک گفت ای گندم !!! تو گواه باش که مرا برای ترساندن آفریدند اما من عاشق پرنده ای بودم که از ترس من از گرسنگی مرد

اسفند ۱۲م, ۱۳۸۹

در برابر خدا

عکس : الگوبرداری از پل خواجوی اصفهان در پایتخت اداری مالزی     در برابر خدا مثل کودکی باشید که وقتی او را به هوا می اندازید می خندد ، چون ایمان دارد که شما او را خواهید گرفت

بهمن ۱۵م, ۱۳۸۹

راحت نیستم

عکس از پایتخت جدید مالزی خیلی وقتا نمیدونم تو این فر صت شاید کوتاه زندگی دنبال چییم ؟ همیشه انگار یه کار ناتموم دارم ، واسه برنامه هائی که ندارم عجولم !!! معمولا یه لیست آماده  از دوست داشتنیهام را  برا دیگرون میگم ولی خدائیش واقعی نیست !!! دوست دارم تا صحبت هرچی میشه منم پز کسائی …ادامه مطلب

دی ۱۱م, ۱۳۸۹

نمی شناسمت

دستم به قلم رفت ، دلم به هزار راه …. چشمانم روی کاغذ ماند و ذهنم ار نفس افتاد…. لرزش دستم قلم را تاب نیاورد  و قطره ای جای “ به نام خد “ا را گرفت…. اشک بود یا عرق …… برای که بنویسم ؟ یا از که ؟ می خواهم برای تو بنویسم ، برای توئی …ادامه مطلب

دی ۵م, ۱۳۸۹

خسته ام

عکس از دوست خوبم علیرضا اسدی دوباره سیب بچین حوا ….   من خسته ام ……..   بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.

 Page 3 of 11 « 1  2  3  4  5 » ...  Last »