دوست من سلام
عکس از دوست خوبم علیرضا اسدی
شعری از محمد علی گویا
|
( من به دیدار خدا رفتم و شد )
|
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد”ولاالضالین”را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد
“لن ترانی”نشنیدم ز خداوند چو او
“ارنی” گفتم و او گفت “رثا” رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

شهریور ۵م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۴۹ ب.ظ
ابر بارنده به دریا می گفت گر نبارم تو کجا دریایی؟ در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو هم از مایی
فراموش کردن کسی را که دوسش داری مثل این می مونه که تا حالا کسی را که ندیدی بخوای به یادش بیاری!
عشقبازی را چه خوش فرهاد شیرین کرد و رفت
جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت
یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت
بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۹۰ at ۱۱:۱۷ ق.ظ
سلام . شعر من به دیدار خدا رفتم و شد . خدا بود . نشستم خو ندم گریه کردم به خودم امیدوار شدم . ممنون