دی ۲۹م, ۱۳۹۰
خدای من خوب است
بیچاره سنگی که کودکی به پرنده ای پرتاب می کند ، مانده است
که بشکند دل کودک را یا پر پرنده را
**********************
همه برایم دست تکان دادند اما کم بودند دستانی که تکانم دادند
******************
آنقدر باورت دارم که وقتی میگویی باران ، خیس میشوم
**********************
دوست دارم این روزای سخت که گذشت برم بزنم رو
شونه خدا و بگم ” خدایا جنبه را حال کردی ؟ “
***********************
گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز بی هیچ پولی
برایش دانه می پاشم ، من می گریستم به اینکه حتی
او هم محبت مرا از سادگیم می پندارد
*******************
حالم را پرسیدند گفتم روبه راهم اما کسی نفهمید که رو به کدام راهم ؟
*********************
تمام مزرعه را مترسکها خوردند، بیچاره کلاغها که زیر بار تهمت سیاه شدند
*****************
کفشهای آخرین دیدارمان را برق می اندازم اما چقدر برای پاهایم کوچکند
*********************
پشت چراغ قرمز پسرکی با چشمانی معصوم و دستانی
کوچک گفت ” چسب زخم نمی خواهید ؟ ۵ تا صد تومان “
آهی کشیدم و با خود گفتم تمام چسب زخمهایت را هم
که بخرم نه زخمهای من خوب می شود نه زخمهای تو
******************
برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی اما نترس
گردوی کوچک ، آنچه سیاه می شود روی تو نیست
دست آنهاست
********************
خارم ولی گلاب ز من می توان گرفت از بس که بوی همدمی گل گرفته ام
********************
آرزویم برایت این است : در میان مردمی که می دوند
برای زنده بودن آرام قدم برداری برای زندگی کردن
*********************
دلم گرم خداوندی است که با دستان من گندم برای
یاکریم خانه می ریزد چه بخشنده خدای عاشقی دارم
*********************
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما
ندارد خوابمان بردبیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم
**********************
گفته بود که با هیچ کس بر سر باورش نمی جنگم
چرا که خدای هرکس همان است که درونش به او می گوید
************************
به جز از عشق که اسباب سرافرازی بود آزمودیم همه کار جهان بازی بود
*************************
دلتنگ کودکیم یادش به خیر قهر می کردیم تا
قیامت و لحظه بعد قیامت می شد
***********************
چراغ قرمز بود نان میداد برای گلفروشی که
تمام آرزویش قرمز شدن چراغ بود
*********************
خنده بر لب می زنم تا کس نداند درد من ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
در دسته بندی: مطلب | نظرات: [۲] | نویسنده: Majid |
بهمن ۲م, ۱۳۹۰ at ۱۲:۰۴ ب.ظ
[...] آنقدر باورت دارم که وقتی میگویی باران ، خیس میشوم [...] پاسخ با نقل قول + پاسخ به [...]
بهمن ۵م, ۱۳۹۰ at ۷:۱۲ ب.ظ
وقتی چترت خداست بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد