دی ۲۴م, ۱۳۹۰
برادرم !!! خوب شد که نماندی
محمد !!!
زمانی که از تمایلاتت گذشتی تا به خاطر کشور و ناموست تفنگ برداری و به هر آنکه که
مقابلت بود شلیک کنی …
آینده را نخوانده بودی !!!
خوب شد که نماندی ، ورنه یقین دارم یا جنون منزلت می شد یا . . . . .
خوب شد که نماندی ورنه چگونه تحمل داشتی ببینی دستان کوچک یخ زده و خالی
فرزندان فقیر و بشنوی دزدیهای کلان توسط دستهای بزرگ را . . .
آن هنگام که جانت را برای این خاک گذاشتی چه می دانستی که جوانان آینده را با اعتیاد
هم آغوش می کنند . . .
محمد خوب شد که رفتی !!!!
ورنه نزاع بر سر قدرت بزرگان ، برایت مشمئز کننده بود و جنگ سیاست و دروغهای
همرزمانت خسته تر از جبهه ات می کرد . . .
خوب شد که رفتی ورنه جنگ را دوباره می دیدی اما اینبار نه در مرزها بلکه د ر خیابانها و
خانه های خودمان . . . .
آنجا که با صداقت و همدلی میجنگیدی کجا خبر داشتی ، روزمان بی دروغ شب نخواهد
شد . . . .
خوب شد که نماندی برادر !!!!
تا نبینی آنچه را که باورش برایت غیر ممکن بود ، برایمان رمقی نمانده است. . . .
برادرم !!! پلاکت ، تنها باقیمانده ات را گهگاهی می بوسم شاید رگهای خشکیده درستی
دوباره زنده شوند ، شاید.
در دسته بندی: حرف دل | نظرات: [۲] | نویسنده: Majid |
دی ۲۵م, ۱۳۹۰ at ۸:۲۶ ب.ظ
زندگی چون قفس است
قفسی تنگ پر از تنهایی
و خوشا
لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم پرواز…
(خدا رحمتشان کند)
بهمن ۱۲م, ۱۳۹۰ at ۹:۱۷ ب.ظ
Salan dar dubai behetmegam