بهمن ۷م, ۱۳۹۰

حق من نیست

 ای آشنا بزن !!! مرا بیشتر بزن   این شاهرگم بیا نیشتر بزن   چیزی از این درخت جوانی نمانده است   یک شاخ سبز مانده که آنهم تبر بزن

دی ۲۹م, ۱۳۹۰

خدایا !!!!! امیدوارم که اشتباه نکرده باشی

  خدایا کودک گرسنه ای  را دیدم  که مصرانه لباسم را میکشد تا دعا از او بخرم   جوانی را می بینم  که چندین سال است  در کما است و   مادرش عاشقانه عمرش را برای نگهداریش می گذارد   پیر زنی را دیدم که هر روز تنها در خانه توان راه رفتن ندارد و منتظر …ادامه مطلب

دی ۲۹م, ۱۳۹۰

خدای من خوب است

  بیچاره سنگی که کودکی به پرنده ای پرتاب می کند ، مانده است   که بشکند دل کودک را یا پر پرنده را                        **********************   همه برایم دست تکان دادند اما کم بودند دستانی که تکانم دادند                 ******************   آنقدر باورت دارم که وقتی میگویی باران ، خیس میشوم                      …ادامه مطلب

دی ۲۹م, ۱۳۹۰

چند تا جمله

  اعتقاد به بخت و قسمت بدترین نوع بردگی است        *******************   مردان موفق امروز کودکان جسور دیروز بوده اند          *****************   حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش               *****************   کی خدا گفته آنقدر سرتان را شلوغ کنید که زیبائیهای اطرافتان را نبینید                 **********************   فرودستان در …ادامه مطلب

دی ۲۴م, ۱۳۹۰

برادرم !!! خوب شد که نماندی

محمد !!!   زمانی که از تمایلاتت گذشتی تا به خاطر کشور و ناموست تفنگ برداری و به هر آنکه که  مقابلت بود شلیک کنی …   آینده را نخوانده بودی !!!   خوب شد که نماندی ، ورنه یقین دارم یا جنون منزلت می شد یا . . . . .   خوب شد …ادامه مطلب

دی ۱۴م, ۱۳۹۰

به من نگاه کن

  لحظات پرالتهاب در کنارت را چه سریع از ترس دوباره ندیدنت ، سپری میکنم   و ساعتهای بی تو را چه زجرآور از فراقت ثانیه ثانیه میشمارم . . . . .                ***********************   دستانت را به من بده ، نگاهت را به سمت من برگردان ، بگذار تمام دنیا مال من …ادامه مطلب

آذر ۱۷م, ۱۳۹۰

تظاهر میکنم

تظاهر میکنم که به تو زیاد اهمیت نمی دهم .  . . . .   بخدا که زمانی که با توام تمام حرکاتت را زیر نظر دارم و لحظات بی تو تجسمت می کنم.   تظاهر میکنم که نظرت درباره من مهم نیست . . . . . .   بخدا که تمام حرفهایت را …ادامه مطلب

آذر ۱۱م, ۱۳۹۰

نباید اعتماد کرد

به دستهای آشنا نباید اعتماد کرد   به خنده های بی ریا نباید اعتماد کرد   در این زمانه  دروغ در این خرابه شلوغ   به هیچ چیز و هیچ جا نباید اعتماد کرد   چه بیحساب و بی کتاب زدیم بیخودی به آب   به وعده های ناخدا نباید اعتماد کرد   دلم گرفته همزبان …ادامه مطلب

آبان ۱۹م, ۱۳۹۰

کاش عادت نمی کردیم

چقدر وجدان آزارمان می داد پس از اولین گناهانمان   اما !!!!!   چه راحت عادت کردیم و حالا ……..   چه کابوسهایی داشتیم شبهای اولین دروغ   اما !!!!!   حالا چه راحت می خوابیم شبهای بعد از اینهمه دروغ     چه زجرآور بود اولین نشانه های فراموشی پدرم    اما !!!!!!   حالا چه بی …ادامه مطلب

آبان ۱۸م, ۱۳۹۰

چشمانت !!!!

من از چشمات میخونم !!! چه احساسی به من داری من از چشمات می ترسم هراز گاهی که ظن داری من از چشمات فهمیدم چه موضوعی سخن داری من از چشمات بوئیدم لباسی را که تن داری  من از چشمات می بینم کمانداری بزن داری

 Page 1 of 11  1  2  3  4  5 » ...  Last »